|
کوچه ها سرد و عميق....
خانه ها محوغبار...
شب پر از احساس تزوير دوباره....
بر خيال کوچه انگار می ايد کسی...
جای پايش هم صدا با ناله های برگ زرد ..دستهايش سرد سرد...
ميدهد بر باد ارام شب مهتاب را....
چرخدستيش خراب...چرخ هايش پر ز تاب.....
ميکند رسوا هوای سرد آه.....ميزند داد....
(( مردم هرکسی قلب ترکداريش هست زود ايد که بر او قلب دگر خواهم داد....))
بی خبر از دل شهر....کار دل ها زترک بگذشتست...باز سر داد صدا..
((ای مردم...ای مردم....))
در خيال نا رفيق شب ...در ميان انهمه نا باوری های شب کوچه...
از ميان کهنه ديواری نمور و بی رمق..........
چين به چين پر ده ای بی تاب شد....
در ميان های و هوی مرد نا اگاه شب..تک صدايی خيره گشت...
بر سر از شام سيه چادر کشيد..در خيال پنچره نقش زنی در قاب شد.......
رو به مرد دوره گرد...
لب ز گفتار ملول...
بر دلش صد ها ترک چون عمق شب...
هيچ انگار نگفت....
پرسشی بر چشمهای نا علاجش يخ ببست....
مرد دوره گرد...لحظه ای خاموش شد...و دگر هيچ نگفت.........
پنجره بار دگر... پلک هاش بر هم نهاد..
سايه ی زن دور شد...
مرد دوره گرد نيز......
در نگاه سايه خواند.....يک جمله را.....
با نوای تق تق چرخ خرابش..
خواند و رفت......
دل خوش سيری چند.....
دل خوش سيری چند.......................!؟؟؟ |